خرید بک لینک

امروز به روایت مادرم تولد من بود. این تاریخ ها در دنیای پر گذر امروز بی راز و رمزی نیست. امروز بواقع مثل همیشه در چنین روزی حس غریبی به سراغم می آید. مثل همه سال های پیش می روم توی گنجه قدیمی خانه دنبال شناسنامه ام می گردم و چند دقیقه ای به آن دقایق معصوم که ناخوانده توی این دفترچه کوچک جا خوش کرده اند خیره می شوم. حس كن حالا توی همین حال و هوا قاصدك، بیقراری های تو را برایم هدیه بیاورد. من هزار باره متولد خواهم شد وقتی كسی همه خنكای دستهای تو را بریزد توی تابستان من.

این چند سال اما بیادت بودم ارغوانم! پای هفت سین ... پای بنفشه های سر بزیر حافظیه...توی نارنجستان قوام...ظهیر الدوله و توی همه خیابان های منتهی به بلوار کشاورز... این چند سال... همه پیاده روهای فلسطین تا انقلاب را پرسه می زدم به هوای تو... رد همه اتوبوسهای ترمینال آرژانتین و جنوب را گرفتم شاید ردی از تو پیدا كنم...

دلم می خواهد... از اوضاع نابسامان این چند سال... از همه روزهایی كه بی هلهله نامت آمدند و آرام از برابر نگاهم گذشتند بنویسم. نمی دانم. فقط می دانم كه نمی توانم ...نمی توانم به دستهایت نیاندیشم. به قلب پر احساسی كه در سینه ات می تپد. پیامهای عاشقانه یادمان دوستی بزرگ ماست. كاش پیغام دوستان را می خواندی و می دیدی چه آتشی بپا كرده ای توی این واژه ها. پستهای عاشقانه من یادمان مهربانی توست. یادمان همه لحظات عزیزی كه پا به پای شعله های تو سوختم و به غم مویه های هم گوش سپردیم.

ارغوان گلم ببخش بی قراری این واژه ها را. چند روزی است درها را به روی خودم بسته ام و همه لحظه های من شده است خواندن کتاب و پرسه توی خاطرات این و آن و سر زدن به دنیای مجازی که همیشه دنیای امن من برای در میان گذاشتن یاد تو که جرأت ابراز آن پیش نزدیکترین دوستانم هم نداشته ام. امروز تصویر مشتی دركوبه را كسی ریخت توی حیرانی چشم های من...هی می دیدم و پلك چشمم می زد... اگر مادر بود می گفت مسافری داری همین روزها... اما من سال هاست چشم های به در دوخته ام را به چشم براهی همه سال ها عادت داده ام... هر از گاهی خودم را تا سر بازارچه می رسانم و توی چادر نماز این و آن دنبال شكوفه ریز لبخند تو می گردم ...گاه ساعت ها خودم را به نیمه باز در حیاط می آویزم و هی آخر كوچه را می پایم. كوچه ما همیشه خالی است... كوچه ما همیشه منتطر باران است...دركوبه را چند بار آرام می كوبم و به اتاق تنهای خودم بر می گردم. همیشه به این حلقه های سمج آویزان غبطه می خورم. بی صبری و صبوری شان را دوست دارم. حلقه های زشت و زیبایی که هیچگاه اجازه ورود به خانه خودشان را نداشته اند... خانه ای که همیشه جزئی از آن بوده اند. اگر گاهی شکلک در می آورند زیاد جدی نگیر از درد دلشان است..... باران و بوران همه زمستان را با جان و دل خریده اند اما هیچگاه دست از خواسته خود بر نداشته اند. برخی از آنها آنقدر اصرار خود را به در کوبیده اند که بخشی از جانشان خورده شده است. برخی دیگر زنگ زده اند همه زنگ های دنیای مدرن را که سادگی آنها را نادیده گرفته اند. من از صدای ویز ویز هیچ زنگ خانه ای خوشم نمی آید. من همیشه منتظرم وقتی خانه ی ساده مرا در می کوبی با رقص درکوبه ها از زمینگیری این سال ها کنده شوم. من سال هاست گوش به زنگ در کوبیدن کسی هستم که عطر رازقی های خانه ی بی بی را به خانه من بیاورد. من بیقرار آن صدای معصوم همیشه ام سالهاست.

ارغوان عزیز این عکس ها را ببین. هر روز كسی ضربان قلبم را با نام و نوای تو در سینه می کوبند. من حتی نتوانسته ام آنگونه که سعدی یادم داده بود به بهانه ی گدایی پای به محلت تو بگذارم. یادت نیست با چه حسرتی تا بی نشان خانه تو آمدم... در را باز كن ... این سو كسی نیست...این سو هم تویی... این سو هم همهمه نام توست...

برچسب: بی حسرت از جهان نرود هیچ,بي حسرت از جهان,بی حسرت از, نویسنده: پرهام نصیری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:07

صفحه بندی