امروز «در آستانه سی و یک سالگی» را می نویسم. سی و یک سالگی فرقی با سی و دو و سه و حتی چهار ندارد. در این مورد خیالتان راحت باشد. چیزی نیست که متوجه آن بشوید. سن باید رُند باشد تا ارزش حرف زدن داشته باشد. توصیه می کنم خیلی زود این اعداد غیر رُند را پشت سر بگذارید.
در سی و یک سالگی، باید مراقب حرفها و رفتارهایت باشی تا خرس گنده ای که رفتاری نامتعارف یا نامتعادل دارد به نظر نرسی. مردم همیشه در کمین آدمهایی نشسته اند که نامتعارف به نظر برسند. نامتعارف، با معیارهای نانوشته خودشان. آخر مردم حوصله شان سر رفته است. آنها باید چیزی پیدا کنند تا درباره اش حرف بزنند. پس مراقب باشید آن "چیز" شما نباشید.
مردم بد نیستند اما ناپایدار و غیرقابل اتکا هستند. اگر متاثر از واکنشهایشان بشوید، می توانند شما را مایوس، منزوی و افسرده کنند. خیلی سریع می توانند شما را به عرش ببرند و به شکل بی رحمانه ای به فرش بکوبند. به راحتی می توانند شما را در بازی های بی نتیجه سرگردان کنند. و حتی فکرش را نکنید کمکی به رشدتان کنند مگر اینکه خود شما از مواجه با "مردم" تمرینی برای رشد کردن بسازید. این یک نگاه بدبینانه و سیاه نیست. برای بقا در کلونی ها نباید بدبین بود بلکه می بایست هوشمند بود.
در سی و یک سالگی امیدوارم عاشق بشوم تا دوباره الهامات عاشقانه ام به راه بیافتد. راستش دیگر حوصله ام سر رفته است. زندگی دارد بوی سفره ای را می گیرد که هفته هاست تکه های نان را در خود پیچیده. تا همین الان به اندازه ی 10 تا زندگی، زندگی کرده ام. به قول سریال محبوبم یعنی روزی روزگاری «پسرخاله، بیا بشین دو کلام نصیحتت کنم.»
نصیحت: به همان دلیلی که همه می دانیم، جسمها دچار سرکوب هستند و تشنه. برای همین ولع سیر شدن زیاد است. آنوقت همه معیارهای آدم می شود طول و عرض و ارتفاع دیگران. این می شود که کلا اشتباهی می شویم.
در سی و یک سالگی به این نتیجه خواهی رسید که فکرها مهمتر از جسمها هستند. باید ببینی که فکر هر کس، آیا شما را مشتاق و تاز نگه می دارد یا نه؟ آیا این اشتیاق در شما وجود دارد که با او گفتگو کنید و مهمتر «این ذوق را در او هم می بینید؟!». اگر بله، بزنید توی گوشش که این همان است. اگر نه، خیلی زود تمامش کنید که، عمری هدر شد.
در آستانه سی و یکسالگی بیش از این حوصله نصیحت کردن ندارم. من خودم مراد بیگ هستم که در به در به دنبال خاله لیلا می گردم که دو کلام نصیحتم کند که بروم صحرا برایش خار بکنم و بار خر کنم و بیاورم در کُله که سوخت زمستانمان بشود.
و اما بعد
پنج سال، مثل پشم بُز گذشت. اولین کسی که برایم کامنت گذاشت را خوب به یاد می آورم. وقتی پست تازه ای در بلاگفا می گذاشتی نام وبلاگ در صفحه اول بلاگفا برای ثانیه ای ثبت می شد. آنوقت وبلاگهای تبلیغاتی با جمله «وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن» می آمدند سراغت. من نمی دانستم. زیر کامنت او نوشتم: «تو اولین خواننده منی.»
برچسب: سالگی,
نویسنده: پرهام نصیری