میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم
خواستم بپرسم چقد باید بگذره
تا من وووقتی دارم خاطراتمو مرور میکنمو از کنارتو رد میشم
تنم نلرزه و بغضم نگیره
چقققد؟
تو میدونی؟
میدونی که دوست دارم؟!
انقد که حتی تموم شبو بی چراااغ توی حسرت یافتنت
تک به تک کوچه ها خیابونارو قدم میزنم
درسته وجودت نیست اما من یاد گرفتم که
تو رو بدون اینکه به وووجودت نیاز داشته باشم دوستت بدارم
مث کاری که
خدا با بندهاش میکنه
ولی همیشه میگم:
کاش داشتنت به راحتی دوست داشتنت بود
کککاش...!
همیشه حسرت به دلم موووند
واسه یبارم که شده دستامو بگیری و نگام کنی
بهم بگی: من به بودنت قانعم حتی اگه سهم من از تو فقط لمس چند لحظه از دستات باشه
امشب باید اعتراف کنم که
همیشه به فرهاد کوه کن حسودیم میشه
آخه اوون..
آخه اون
بعد از اون همه زندگی کردن تلخترین خاطره زندگیش
شیرین شد
اما سهم من شد...
حسرت داشتن تو...!
بعضی وقتاااااااااا
بعضی وقتا
توی نبودنت اینقد دلم تنگ میشه که
اگه خودت اندازه دلتنگیمو بدونی خجالت زده میشی
بقول سهراب سپهری که میگه:
تو مرا یا کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود
حرفی نیست
اما نفسم میگیرد
در هوایی که نفسهای تو نیست
...
هر از گاااههی واسه قدم زدن باهات از خودم بیرون میزنم
اما وقتی برمیگردم خونه
روحم هنوز به خونه برنگشته
دلمو بدجور شکستی...!
بندش زدماااااااااا
ولی میدونی چی شد؟
سنگ شد
سخت شد
سرد شد
تنگ شد
اما هیچوقت مثل اولش نشد...
من با بودنت یاد گرفتم هیچوقت رو آدما حساب باز نکنم...
بگذرییییم
بگذریم...
نیومدم امشب گلگی کنم
اومدم فقط بگم...
دلم تنگ شده
خوابم نمیبره
میشه یه کم برام حرف بزنی تا آروم بگیرم؟!
یا بازم حوصلمو نداری؟!
هم... 
اشکال نداره
بازم مثل هر شب یه گوشه میشینمو اینققققدر فکر میکنم
تا خوابم ببره
ببخش وقتتو گرفتم
...
دوستت دارم
برچسب: بغض,
نویسنده: پرهام نصیری