
امروز به روایت مادرم تولد من بود. این تاریخ ها در دنیای پر گذر امروز بی راز و رمزی نیست. امروز بواقع مثل همیشه درچنین روزیحسغریبی به سراغم می آید. مثل همه سال های پیش می روم توی گنجه قدیمی خانه دنبال شناسنامه ام می گردم و چند دقیقه ای به آن دقایق معصوم که ناخوانده توی این دفترچه کوچک جا خوش کرده اند خیره می شوم. حس كن حالا توی همین حال و هوا قاصدك، بیقراری های تو را برایم هدیه بیاورد. من هزار باره متولد خواهم شد وقتی كسی همه خنكای دستهای تو را بریزد توی تابستان من. این چند سال اما بیادت بودم ارغوانم! پای هفت سین ... پای بنفشه های سر بزیر حافظیه...توی نارنج...
ادامه مطلب
گر من به غمِ عشقِ تو نسپارم دل دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل؟...
ادامه مطلب
دستانت را گرفتند و دهانت را خرد كردند به همین سادگی تمام شدی از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم كلماتم را بشويم آنطور كه خون لبهايت را شستند و خون لبهايت بند نمي آمد تو را شهيد نمي خوانم تو كشته ي تاريكي هستي كشته ي تاريكي اين شعر نيست چشمان كوچك توست كه در تاريكي ترسيده است در تنهايي گريه كرده اعتراف كرده است. نميخواهم از تو فرشتهاي بسازم با بالهاي نامرئي تو نيز بي وفا بودي بی پروا می خندیدی گاهي دروغ مي گفتي تو فرشته نبودي اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود با حوریان شیرین هماغوشی می کند با بزرگان محشور می شود تو بزرگ نبودي مال همين پ...
ادامه مطلب