
زمان گذشت و من با زنهای زیادی آشنا شدم. زمانی که اونها رو در آغوش میگرفتم، همه از من میپرسیدن که آیا اونها را فراموش نمیکنم؟... و من میگفتم: بله! فراموش نمیکنم...اما تنها کسی که هیچوقت فراموش نخواهم کرد کسی بود که هرگز نپرسید. جوزپه تورناتوره"...
ادامه مطلب
امروز به روایت مادرم تولد من بود. این تاریخ ها در دنیای پر گذر امروز بی راز و رمزی نیست. امروز بواقع مثل همیشه درچنین روزیحسغریبی به سراغم می آید. مثل همه سال های پیش می روم توی گنجه قدیمی خانه دنبال شناسنامه ام می گردم و چند دقیقه ای به آن دقایق معصوم که ناخوانده توی این دفترچه کوچک جا خوش کرده اند خیره می شوم. حس كن حالا توی همین حال و هوا قاصدك، بیقراری های تو را برایم هدیه بیاورد. من هزار باره متولد خواهم شد وقتی كسی همه خنكای دستهای تو را بریزد توی تابستان من. این چند سال اما بیادت بودم ارغوانم! پای هفت سین ... پای بنفشه های سر بزیر حافظیه...توی نارنج...
ادامه مطلب
گر من به غمِ عشقِ تو نسپارم دل دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل؟...
ادامه مطلب